جریان ازدواج یونسنگ و شاه
سلام بچه ها این قسمت ها رو چون تو ایران ندیدید براتون تعریف میکنم تا بفهمید چی به چیه!
جريان از اينجا شروع مي شه كه يونسنگ بعد از اينكه يانگوم به جيجو رفت مثه ديوونه ها شده بود و مدام گريه مي كرد و تو خودش بود.
هر روز مي رفت پشت قصر و اونجايي كه با يانگوم تنها بودن به ياد گذشته مي نشست و براي دوست عزيزش گريه مي كرد.
روزي كارداري براي چك كردن اوضاع قصر به ديدن شاه اومد و يه سگ خوشكل ماماني هم به شاه هديه داد.
سگه هم كه مثل يونسنگ احساس تنهايي وغربت مي كرد داشت برا خودش توي قصر قدم مي زد كه ييهويي يونسنگ اونو مي بينه و شروع مي كنه به .....

اين كار چندين مرتبه تكرار مي شه تا يه شب كه شاه با همراهان داشت تو قصر قدم ميزد چشمش به يونسنگ مي افته كه داره گريه مي كنه و مشغول بازي با سگ اونه.

فرداي اون روز يونسنگ مي شه بانوي مخصوص (يعني دوست بداري شاه) و براي اولين هم آغوشي با شاه آماده مي شه

شاه قبل از اولين هم آغوشي هنوز دوست دارد بداند كه چرا او گريه مي كرده است؟

